+ به مناسبت سالروز درگذشت شاملو

و عشق را 

 


کنار تیرک راه بند


تازیانه می زنند


عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...


روزگار غریبی است نازنین...


آنکه بر در می کوبد شباهنگام


به کشتن چراغ آمده است 


نور را در پستوی خانه نهان باید کرد... 



احمد شاملو

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 13:5 توسط علی |

 

هرکجای جهان، 


کودکی کُشته می‌شود همانجا فلسطین است.


سیدعلی صالحی

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 13:3 توسط علی |

 

تو پس پرده و ما خون جگر می‌ریزیم 


وه که گر پرده برافتد که چه شور انگیزیم



سعدی

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 13:2 توسط علی |

 

 

از تو کبریتی خواستم 


که شب را روشن کنم 


تا پله‌ها و تو را گم نکنم


کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود


گفتم دستان‌ات را به من بسپار 


که زمان کهنه شود


و بایستد


دستان‌ات را به من سپردی


زمان کهنه شد و مُرد



احمدرضا احمدی

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 13:0 توسط علی |

 

 

 

 

نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت 
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام ! 
 
حسین پناهی

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 21:18 توسط علی |

 

پیراهنت

در باد تکان می‌خورد

این تنها پرچمی‌ست

که دوستش دارم.

 

 گروس عبدالمالکیان

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 13:11 توسط علی |



  1. انسان‌هايي بوديم
    که به پاک کردن
    عادت داشتيم

    ابتدا اشک‌هاي‌ مان را
    پاک کرديم
    سپس يکديگر را

    ايلهان برک
    مترجم‌ : سيامک تقي زاده

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:28 توسط علی |



  1. تنهایی
    چیزهای زیادی
    به انسان می‌آموزد

    اما تو نرو
    بگذار من نادان بمانم

    ناظم حکمت

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:27 توسط علی |



  1. آدمها مي آيند
    خودشان را نشان ميدهند
    اصرار ميکنند 
    براي اثبات بودنشان و ماندنشان
    اصرار ميکنند که تو نيز باشي همراهشان 
    همان آدمها 
    وقتي که پذيرفتي بودنشان را
    وقتي که باورشان کردي 
    به سادگي
    ميروند
    و تو ميماني با باوري که ....

    ايلهان برک

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:26 توسط علی |



  1. همين جا بمان عشقم
    همين گونه که هستي
    بمان
    و تنها
    به من نگاه کن

    نگاه کردن
    عشق است

    برهنه ام
    برهنه ام تا براي تو راه باشم
    اين گونه برهنه و تن به تن

    بگذار نفس هايم
    روي تن ات
    سير کند

    چشم هايت
    سينه هاي برهنه ات
    لب هايت
    همين گونه بيا
    و در بسترم، کنارم بخواب

    و ببوس مرا
    بي وفقه
    باز هم بلند بلند ببوس مرا

    آري
    عشق
    همين سفرهاي طولاني را
    مي طلبد

    هر لحظه سوي خود
    بِکش مرا

    بِکش تا بدانم
    سهم توام
    تا بداني سهم مني
    اين گونه محکم ، اين گونه گرم
    سمت خود بِکش مرا 

    ايلهان برک
    ترجمه : سيامک تقي زاده
     

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:25 توسط علی |



  1. ﻋﺎﻗﺒﺖ، ﯾﮏ ﺭﻭﺯ،
    ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
    ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺭﺍ
    ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ .

  2. ﺍﯾﻠﻬﺎﻥ ﺑﺮﮎ

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:24 توسط علی |



  1. يک زن 
    اگر بخواهد 
    حتي مي تواند با صدايش 
    تو را در آغوش بگيرد 

    ايلهان برک

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:23 توسط علی |




  1. یک زن

    اگر به جاي دهانش

    با چشمانش حرف بزند

    هرگز تنها نخواهد ماند


    ايلهان برک

    ترجمه : سيامک تقي زاده


+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:22 توسط علی |



  1. بفهم دیگر؛
    شبها دراز نیستند،
    این تویی که تنهایی!...
  2. ایلهان برک

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:22 توسط علی |



  1. زهرا زاهدی

    از مجموعه شعر "زمین برای من تنگ است"

     

     1

    دوست داشتن

    دوست داشتن

    دوست داشتن

    راه را باز کن ای جنگل مغموم!

    محزون­ترین آوازم را سر داده­ام.

    آخرین بار

    در میان مِه و برگ

    شاخه­ها را کنار زده­ام.

    آخرین‌بار

    از چشمه آب نوشیده­ام.

    راه را باز کن ای جنگل زیبا!

    از دام­های بسیار گریخته­ام

    اینک اما

    دوستش دارم غمگنانه

    در مرز ناامیدی و اشتیاق

    چون آهویی

    که چشم­هایش

            به شلیک تفنگ خیره مانده است.

     

    2

     در صدایت

                 شادابی دریای مازندارن

    در من

    شالیزارهای سبز را سیل برده است.

     

    3

    این‌جا

    باران به شهر می­پاشد

    چون دانه­های فلفل.

    من

    به آفتابی می‌اندیشم

    که پوست تو را می‌کاود

                           در شهری دور.

     

    4

    آری

    مرگ و حادثه

    از راه می­رسند بی­‌خبر.

    نه یعقوب

    با خبر از گلوله­­ای

    که قطع می­کند نخاع درختان آلو را

    نه کاظم

    که انگشتان هنرمندش را

    در کارخانة دمپایی

                        جا گذاشته است.

    بی‌خبرند ساقه­های طلایی

    از داسی

    که خوشه­های گندم را می­رباید.

    بی‌خبر افشا می‌کند رودخانه

    زیبایی دختران قریه را با ماهیان سرخ.

    ای یار!

    تو نه باروتی

     که خواب برگ­های مزرعه را می­پراکنی

    نه گندم­زار اغواگر

    نه قاتل

    نه جنی دیوانه در شب!

    من چرا قلبم را از دست داده‌ام؟

     

     

    5

    سیگار را

    تو روشن می­کنی

    این لب­های من‌اند که آتش می‌گیرند.

    بیمار تو می­شوی

    این منم که دکتر عاشقش می‌شود.

    مست می­شوی

    این منم که هذیان می­گویم.

    آقا!

     لطفا مواظب قلبت باش

    این منم که ساعتم را با نفس­های تو کوک می‌کنم.

     

     6

    دیوار به تو تکیه داده است

    و چشم­های عابران

    به سمت تو می­دوند.

    چه باید کرد با این همه قلب

    که در جیب­های تو پنهان است؟

    اجازه بده!

    می­خواهم همین‌طور که ایستاده­ای

    تو را از جمعیت قیچی کنم

    و بین شعرهایم بگذارم.

     

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 13:31 توسط علی |



  1. خوابي را كه ديشب ديدم بر مي دارم 

    و مي گذارم توي فريزر 

    تا اين كه روزي خيلي دور از امروز 

    وقتي پير و ناتوان شدم 

    آبش كنم 

    بعد گرمش كنم و بنشينم 

    و پاهاي سردم را توش فرو برم...
  2. شل سیلور استاین

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 14:28 توسط علی |



  1. درون تو صدایی هست
    که تمام روز در تو زمزمه می کند:

    ((حس می کنم این درسته،می دانم این یکی اما، غلطه))

    نه معلم، و نه واعظ، نه پدر و مادر،

    نه دوست و نه هیچ آدم عاقلی نمی تواند بگوید

    چه چیز درست است و چه چیز غلط

    تنها به صدای درونت گوش کن...
  2. شل سیلور استاین

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 14:27 توسط علی |


  1. بیدی از بلور، سپیداری از آب،

    فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می‌کند،

    درختی رقصان اما ریشه در اعماق،

    بستر رودی که می‌پیچد، پیش می‌رود،

    روی خویش خم می‌شود، دور می‌زند

    و همیشه در راه است:

    کوره راهِ خاموشِ ستارگان

    یا بهارانی که بی شتاب گذشتند،

    آبی در پشت جفتی پلک بسته

    که تمام شب رسالت را می‌جوشد،

    حضوری یگانه در توالی موج‌ها،

    موجی از پس موج دیگر همه چیز را می‌پوشاند،

    قلمرویی از سبز که پایانش نیست

    چون برق رخشان بال‌ها

    آنگاه که در دل آسمان باز می‌شوند،

    *

    کوره راهی گشاده در دل ِ بیابان

    از روزهای آینده،

    و نگاه خیره و غمناک شوربختی،

    چون پرنده‌ای که نغمه‌اش جنگل را سنگ می‌کند،

    و شادی‌های بادآورده‌ای که هم‌چنان از شاخه‌های پنهان

    بر سر ما فرو می‌بارد،

    ساعات نور که پرندگانش به منقار می‌برند،

    بشارت‌هایی که از دست‌هامان لب پر می‌زند،

    *

    حضوری هم‌چون هجوم ناگهانی ترانه،

    چون بادی که در آتش جنگل بسراید،

    نگاهی خیره و مداوم که اقیانوس ها

    و کوه‌های جهان را در هوا می‌آویزد،

    حجمی از نور که از عقیقی بگذرد

    دست و پایی از نور، شکمی از نور، ساحل‌ها،

    صخره‌ای سوخته از آفتاب، بدنی به رنگ ابر،

    به رنگ روز که شتابان به پیش می‌جهد،

    زمان جرقه می‌زند و حجم دارد،

    جهان اکنون از ورای جسم تو نمایان است،

    و از شفافیت توست که شفاف است.

     

  2. اکتاویو پاز

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 9:27 توسط علی |



  1. هذیانم را دنبال می‌کنم، اتاق‌ها، خیابان‌ها

    کورمال‌کورمال به‌درونِ راه‌روهای زمان می‌روم

    از پلّه‌ها بالا می‌روم و پایین می‌آیم

    بی‌آن‌که تکان بخورم با دست دیوارها را می‌جویم

    به نقطه‌ی آغاز بازمی گردم

    چهره‌ی تو را می‌جویم

    به میانِ کوچه‌های هستی‌ام می‌روم

    در زیرِ آفتابی بی‌زمان

    و در کنار من

    تو چون درختی راه می‌روی

    تو چون رودی راه می‌روی

    تو چون سنبله‌ی گندم در دست‌های من رشد می‌کنی

    تو چون سنجابی در دست‌های من می‌لرزی

    تو چون هزاران پرنده می‌پری

    خنده‌ی تو بر من می‌پاشد

    سرِ تو چون ستاره‌ی کوچکی‌ست در دست‌های من

    آن‌گاه که تو لبخندزنان نارنج می‌خوری

    جهان دوباره سبز می‌شود

    جهان دگرگون می‌شود.

  2. اکتاویو پاز

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 9:26 توسط علی |



  1. من چون رودی تمامی طول تو را می‌پیمایم،

    از میان بدنت می‌گذرم بدان‌سان که از میان جنگلی،

    مانند کوره راهی که در کوهساران سرگردان است

    و ناگهان به لبه‌ی هیچ ختم می‌شود،

    من بر لبه‌ی تیغ اندیشه‌ات راه می‌روم

    و در شگفتیِ پیشانیِ سپیدت سایه‌ام فرو می‌افتد و تکه تکه می‌شود،

    تکه پاره‌هایم را یک به یک گرد می‌آورم

    و بی تن به راه خویش می‌روم ، جویان و کورمال...

     

    اوکتاویو پاز

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 9:25 توسط علی |

مطالب قدیمی‌تر