X
تبلیغات
کافی(کتاب)شـــــعر


  1. زهرا زاهدی

    از مجموعه شعر "زمین برای من تنگ است"

     

     1

    دوست داشتن

    دوست داشتن

    دوست داشتن

    راه را باز کن ای جنگل مغموم!

    محزون­ترین آوازم را سر داده­ام.

    آخرین بار

    در میان مِه و برگ

    شاخه­ها را کنار زده­ام.

    آخرین‌بار

    از چشمه آب نوشیده­ام.

    راه را باز کن ای جنگل زیبا!

    از دام­های بسیار گریخته­ام

    اینک اما

    دوستش دارم غمگنانه

    در مرز ناامیدی و اشتیاق

    چون آهویی

    که چشم­هایش

            به شلیک تفنگ خیره مانده است.

     

    2

     در صدایت

                 شادابی دریای مازندارن

    در من

    شالیزارهای سبز را سیل برده است.

     

    3

    این‌جا

    باران به شهر می­پاشد

    چون دانه­های فلفل.

    من

    به آفتابی می‌اندیشم

    که پوست تو را می‌کاود

                           در شهری دور.

     

    4

    آری

    مرگ و حادثه

    از راه می­رسند بی­‌خبر.

    نه یعقوب

    با خبر از گلوله­­ای

    که قطع می­کند نخاع درختان آلو را

    نه کاظم

    که انگشتان هنرمندش را

    در کارخانة دمپایی

                        جا گذاشته است.

    بی‌خبرند ساقه­های طلایی

    از داسی

    که خوشه­های گندم را می­رباید.

    بی‌خبر افشا می‌کند رودخانه

    زیبایی دختران قریه را با ماهیان سرخ.

    ای یار!

    تو نه باروتی

     که خواب برگ­های مزرعه را می­پراکنی

    نه گندم­زار اغواگر

    نه قاتل

    نه جنی دیوانه در شب!

    من چرا قلبم را از دست داده‌ام؟

     

     

    5

    سیگار را

    تو روشن می­کنی

    این لب­های من‌اند که آتش می‌گیرند.

    بیمار تو می­شوی

    این منم که دکتر عاشقش می‌شود.

    مست می­شوی

    این منم که هذیان می­گویم.

    آقا!

     لطفا مواظب قلبت باش

    این منم که ساعتم را با نفس­های تو کوک می‌کنم.

     

     6

    دیوار به تو تکیه داده است

    و چشم­های عابران

    به سمت تو می­دوند.

    چه باید کرد با این همه قلب

    که در جیب­های تو پنهان است؟

    اجازه بده!

    می­خواهم همین‌طور که ایستاده­ای

    تو را از جمعیت قیچی کنم

    و بین شعرهایم بگذارم.

     

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 13:31 توسط علی |



  1. خوابي را كه ديشب ديدم بر مي دارم 

    و مي گذارم توي فريزر 

    تا اين كه روزي خيلي دور از امروز 

    وقتي پير و ناتوان شدم 

    آبش كنم 

    بعد گرمش كنم و بنشينم 

    و پاهاي سردم را توش فرو برم...
  2. شل سیلور استاین

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 14:28 توسط علی |



  1. درون تو صدایی هست
    که تمام روز در تو زمزمه می کند:

    ((حس می کنم این درسته،می دانم این یکی اما، غلطه))

    نه معلم، و نه واعظ، نه پدر و مادر،

    نه دوست و نه هیچ آدم عاقلی نمی تواند بگوید

    چه چیز درست است و چه چیز غلط

    تنها به صدای درونت گوش کن...
  2. شل سیلور استاین

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 14:27 توسط علی |


  1. بیدی از بلور، سپیداری از آب،

    فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می‌کند،

    درختی رقصان اما ریشه در اعماق،

    بستر رودی که می‌پیچد، پیش می‌رود،

    روی خویش خم می‌شود، دور می‌زند

    و همیشه در راه است:

    کوره راهِ خاموشِ ستارگان

    یا بهارانی که بی شتاب گذشتند،

    آبی در پشت جفتی پلک بسته

    که تمام شب رسالت را می‌جوشد،

    حضوری یگانه در توالی موج‌ها،

    موجی از پس موج دیگر همه چیز را می‌پوشاند،

    قلمرویی از سبز که پایانش نیست

    چون برق رخشان بال‌ها

    آنگاه که در دل آسمان باز می‌شوند،

    *

    کوره راهی گشاده در دل ِ بیابان

    از روزهای آینده،

    و نگاه خیره و غمناک شوربختی،

    چون پرنده‌ای که نغمه‌اش جنگل را سنگ می‌کند،

    و شادی‌های بادآورده‌ای که هم‌چنان از شاخه‌های پنهان

    بر سر ما فرو می‌بارد،

    ساعات نور که پرندگانش به منقار می‌برند،

    بشارت‌هایی که از دست‌هامان لب پر می‌زند،

    *

    حضوری هم‌چون هجوم ناگهانی ترانه،

    چون بادی که در آتش جنگل بسراید،

    نگاهی خیره و مداوم که اقیانوس ها

    و کوه‌های جهان را در هوا می‌آویزد،

    حجمی از نور که از عقیقی بگذرد

    دست و پایی از نور، شکمی از نور، ساحل‌ها،

    صخره‌ای سوخته از آفتاب، بدنی به رنگ ابر،

    به رنگ روز که شتابان به پیش می‌جهد،

    زمان جرقه می‌زند و حجم دارد،

    جهان اکنون از ورای جسم تو نمایان است،

    و از شفافیت توست که شفاف است.

     

  2. اکتاویو پاز

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 9:27 توسط علی |



  1. هذیانم را دنبال می‌کنم، اتاق‌ها، خیابان‌ها

    کورمال‌کورمال به‌درونِ راه‌روهای زمان می‌روم

    از پلّه‌ها بالا می‌روم و پایین می‌آیم

    بی‌آن‌که تکان بخورم با دست دیوارها را می‌جویم

    به نقطه‌ی آغاز بازمی گردم

    چهره‌ی تو را می‌جویم

    به میانِ کوچه‌های هستی‌ام می‌روم

    در زیرِ آفتابی بی‌زمان

    و در کنار من

    تو چون درختی راه می‌روی

    تو چون رودی راه می‌روی

    تو چون سنبله‌ی گندم در دست‌های من رشد می‌کنی

    تو چون سنجابی در دست‌های من می‌لرزی

    تو چون هزاران پرنده می‌پری

    خنده‌ی تو بر من می‌پاشد

    سرِ تو چون ستاره‌ی کوچکی‌ست در دست‌های من

    آن‌گاه که تو لبخندزنان نارنج می‌خوری

    جهان دوباره سبز می‌شود

    جهان دگرگون می‌شود.

  2. اکتاویو پاز

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 9:26 توسط علی |



  1. من چون رودی تمامی طول تو را می‌پیمایم،

    از میان بدنت می‌گذرم بدان‌سان که از میان جنگلی،

    مانند کوره راهی که در کوهساران سرگردان است

    و ناگهان به لبه‌ی هیچ ختم می‌شود،

    من بر لبه‌ی تیغ اندیشه‌ات راه می‌روم

    و در شگفتیِ پیشانیِ سپیدت سایه‌ام فرو می‌افتد و تکه تکه می‌شود،

    تکه پاره‌هایم را یک به یک گرد می‌آورم

    و بی تن به راه خویش می‌روم ، جویان و کورمال...

     

    اوکتاویو پاز

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 9:25 توسط علی |




  1. . . .
    و ما هم چنان
    دوره می کنیم
    شب را و روز را
    هنوز را ...

    احمد شاملو

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 8:25 توسط علی |



  1. نزدیکت می شوم
    بوی دریا می‌‌آید
    دور که می شوم
    صدای باران!
    بگو تکلیف‌ام با چشم‌هایت چیست؟
    لنگر بیاندازم عاشقی کنم
    یا چتر بردارم و دلبری کنم؟!

    مهمان های نامرئی - بهرنگ قاسمی

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 8:23 توسط علی |




  1. از زلزله و عشق خبر کس ندهد
    آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای ...

    شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 11:42 توسط علی |



  1. غمگینم
    چونان پیرزنی
    که آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد
    پسرش نیست!

    ولادیمیر مایاکوفسکی

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 13:40 توسط علی |



  1. همه برگ و بهار
    در سر انگشتان توست
    هوای گسترده
    در نقره انگشتانت می‌سوزد
    و زلالی چشمه ساران
    از باران و خورشید سیرآب می‌شود

    ***
    زیباترین حرفت را بگو
    شکنجه‌ی پنهان سکوتت را آشکار کن
    و هراس مدار از آن که بگویند
    ترانه بیهودگی نیست
    چرا که عشق
    حرفی بیهوده نیست
    حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید
    به خاطر فردای ما اگر
    بر ماش منتی است؛
    چرا که عشق،
    خود فرداست
    خود همیشه است

    ***
    بیشترین عشق جهان را به سوی تو می‌آورم
    از معبر فریادها و حماسه ها
    چراکه هیچ چیز در کنار من
    از تو عظیم تر نبوده است
    که قلبت

    چون پروانه‌ای
    ظریف و کوچک و عاشق است
    ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
    و به جنسیت خود غره‌ای
    به خاطر عشقت!
    ای صبور! ای پرستار!
    ای مومن!
    پیروزی تو میوه‌ی حقیقت توست
    رگبارها و برفها را
    توفان و آفتاب
    آتش بیز را
    به تحمل صبر شکستی
    باش تا میوه غرورت برسد
    ای زنی که صبحانه خورشید در پیراهن توست،
    پیروزی عشق نسیب تو باد!
  2. احمد شاملو

+ نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 22:42 توسط علی |

نوروز مبارک ...


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک


آسمان آبی و ابر سپید

برگ‌های سبز بید


عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار


خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها


خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز

خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز


خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب


ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی‌‌پوشی به کام

باده رنگین نمی‌بینی به جام


نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌‌باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


فریدون مشیری

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 14:23 توسط علی |



  1. نرسيده به را 
    اولِ سايه‌سارِ پُل 
    گَشتی‌های خسته، کنار هم 
    نگرانِ روسری‌ها، باد، خنده، 
    دخترانِ دريا وُ 
    سحرگاهِ جمعه‌ی خردادند. 


    خودشان گاه شايد اگر شب نبود 
    دلشان می‌خواست 
    عيشِ اشاره‌ای 
    چشمکِ نازکی از علامت به ها ...! 
    يا شوخیِ باد و صنوبر و بوسه 
    که بسيار است. 


    يعنی می‌شود يک شب خوابيد و 
    صبح از راديو شنيد 
    باد آزاد است از هر کجا که دلش خواست 
    اگر خواست از جامهْ‌خوابِ زن و عطر آينه بگذرد!؟ 


    چکارمان دارند نمی‌گذارند با بوسه گفت‌وگو کنيم 
    چکارمان دارند نمی‌گذارند بپرسيم چکارمان دارند 
    راديو دارد دروغ می‌گويد. 


    من برمی‌گردم ابتدایِ راه 
    اولِ سايه‌سارِ کوه 
    پايين‌تر از خاطره‌ی دو پاييزِ پيش: 
    سايه‌روشنِ آرامِ آب 
    دارد دست و رويش را 
    در آخرين چشمه‌ی شب می‌شويد 
    اندامِ ليزِ نور هم پيداست 
    واژه‌ها وزيدن گرفته‌اند. 


    چه شعر خوشی 
    چه فرصتِ بی‌خوابِ روشنی 
    دفتر و مدادِ هميشه‌ام با من نيست 
    اما پسينِ دره‌ی انار 
    پُر از عطرِ دختر و عروسِ نسيم و 
    نیْ‌خوانی باد است. 


    گَشتی‌های خسته می‌خندند 
    دارم دور می‌شوم 
    آن جا، پايين‌تر از خاطره‌ی دو پاييز پيش 
    من کلماتِ مخفیِ بسياری 
    لابه‌لایِ سکوت و دلهره جا نهاده‌ام. 


    مجبورم دوباره برگردم 
    تمام تعجبم اين است: 
    اين پرنده‌ی تنها 
    چطور به اين دامنه‌ی بی‌دانه عادت کرده است! 


    کوه، راهباريکه‌ی دورِ "دارآباد" 
    قهوه‌خانه‌ی "غَلاک" 
    استکانی چای 
    حَبه‌های بلور 
    و کلماتی از خوابِ خرداد و بوسه‌های بی‌جمعه 
    هی از پهنه‌های نور و ستاره می‌بارند 
    اما سکوت، صبوری، مُدارا ...! 


    مُدارا کن ترانه‌ی نانوشته! 
    کلماتِ کاملِ من! 
    دخترِ پرده‌نشينِ بی‌خاطره! 
    اين‌جا هرچه غزل هست 
    از غفلتِ قشنگِ حضرت حافظ 
    به خواب شبنم و ستاره می‌آيد 
    اين‌جا لمسِ لغزانِ اندامِ آب 
    سرآغازِ وزيدنِ واژه‌هایِ من است 
    بگذار باد هم بياد 
    آمده ... می‌آيد ليسه بر کشاله‌ی کوه می‌کِشَد 
    پايين‌تر از خاطره‌ی آن همه پاييز 
    گردوها را چيده‌اند. 
    فقط انار هست 
    ديوارها بلندند 
    باغ مالِ مردم است 
    گشتی‌ها خسته‌اند. 


    پس کمی ديگر 
    از پی همين گريه‌ها مُدارا کن 
    من خوابم را هنوز به تمامی تعريف نکرده‌ام: 
    رگبارها، ترانه‌ها، خاطره‌ها 
    آدمی، باد، سفر 
    و صبحِ روزی دور، دور، دور 
    که بسياری از دريا گذشته بودند و ما نمی‌دانستيم. 


    راستی اسامیِ دوستانِ رفته از اين‌جا چه بود؟ 
    چند هزاره از گُم شدنِ کليد و 
    سوختنِ کبوتر و کلماتِ کُشته می‌گذرد؟ 


    هنوز هم کاش می‌شد رفت يک طرفی 
    ترانه‌ای محرمانه خواند 
    خوابی خوش ديد 
    شعری تازه سرود 
    لزومی ندارد باد بفهمد 
    لزومی ندارد آدمی بفهمد. 


    سه دختر، سه پسر 
    رفته‌اند بالای بالای کوه 
    باد پُر از ميلِ بوسه و بلوغِ کاملِ همآغوشی است. 


    چقدر روشن است اين‌جا 
    چقدر من زنده‌ام امروز 
    و چه پسينی ... 
    چه پسينی دارد اين دره‌ی انار 
    بيد هم هست 
    اقاقيا کمتر 
    ماه آمده بالا 
    گَشتی‌ها رفته‌اند!
  2. سید علی صالحی

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 15:35 توسط علی |



  1. از وقتی که عاشق شدم

    فرصت بیشتری پیدا کردم برای این که پرواز کنم

    فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم

    و این عالی است

    هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد

    تو این شانس رو به من بخشیدی

    متشکرم

  2. شل سیلور استاین

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 9:33 توسط علی |



  1. پسرک و پیرمرد

    پسرک گفت: «گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد.»

    پیرمرد بیچاره گفت: «از دست من هم می افتد.»

    پسرک آهسته گفت: « من گاهی شلوارم را خیس می کنم.»

    پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور»

    پسرک گفت: «من اغلب گریه می کنم»

    پیرمرد سر تکان داد: «من هم همین طور»

    پسرک گفت: «از همه بدتر بزرگترها به من توجهی ندارند.»

    و گرمای دست چروکیده را احساس کرد:

    «می فهمم چی می گی کوچولو، می فهمم.»

  2. شل سیلور استاین

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 9:32 توسط علی |



  1. وقتی که تو نیستی
    دنیا
    چیزی کم دارد 
    مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک وا‍ژه ، یک ماه !! ... 
    من فکر می کنم در غیاب ِ تو
    همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !
    همه ی ِ پنجره ها بسته است !
    وقتی که تو نیستی
    من هم
    تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !! ...
    واقعا ... 
    وقتی که تو نیستی
    من نمی دانم برای گم و گور شدن (!)

    به کدام جانب ِ جهان بگریزم ...

    سید علی صالحی

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 9:29 توسط علی |



  1. اول ... یک جمله بگویم!

    راستش

    گاهی از شدت علاقه به زندگی

    حتی سنگ ها را هم می بوسم،

    کلمه ها را

    کتاب ها را

    آدم ها را ...!

    دارم دیوانه می شوم از حلول، 

    از میل حلول در هر چه هست

    در هر چه نیست

    در هر چه که هر چه

    چه ...!

    و هی فکر می کنم ، 

    مخصوصا به تو فکر می کنم ،

    آنفدر فکر می کنم

    که یادم می رود به چه فکر می کنم.

    به تو فکر می کنم

    مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید ،

    به تو فکر می کنم

    مثل مسافر به راه

    مثل علف به ابر

    مثل شکوفه به صبح وُ  

    مثل واژه به شعر .

    به تو فکر می کنم

    مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت ،

    به تو فکر می کنم 

    مثل کوچه به روز 

    مثل نوشتن به نی  

    مثل خدا به کافر خویش و

    مثل زندان به زندگی.

    به تو فکر می کنم

    مثل برهنگی به لمس وُ تن به شست و شو .

    به تو فکر می کنم

     مثل کلید به قفل 

    مثل قصه به کودک 

    مثل پری به چشمه وُ پسین به پروانه .

    به تو فکر می کنم

    مثل آسمان به ستاره وُ ستاره به شب . 

    به تو فکر می کنم 

    مثل اَبونواس به می

    مثل نقطه به خط 

    مثل حروف الفباء به عین 

    مثل حروف الفباء به شین

    مثل حروف الفباء به فاق .

    همین !

    هر چه گفتم

    انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف ِ آخر بود .

    حالا باید بخوابم

    فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد

    مثل دریا به ادامه ی خویش .

  2. سید علی صالحی

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 9:29 توسط علی |



  1. نه بخاطر آفتاب

    نه بخاطر حماسه

    بخاطر سایه‌ی بام کوچکش

    بخاطر ترانه‌ای کوچک‌تر از دست‌های تو

     

    نه بخاطر جنگل‌ها

    نه بخاطر دریا

    بخاطر یک برگ

    بخاطر یک قطره

    روشن‌تر از چشمهای تو

     

    نه بخاطر دیوارها

    بخاطر یک چپر

    نه بخاطر همه انسانها

    بخاطر نوزادِ دشمنش شاید

     

    نه بخاطر دنیا

    بخاطر خانه‌ی تو

    بخاطر یقینِ کوچکت

    که انسان، دنیایی ست

     

    بخاطر آرزوی یک لحظه‌ی من که پیشِ تو باشم

    بخاطر دستهای کوچکت در دستهای بزرگِ من

    و لبهای بزرگ من بر گونه‌های بی‌گناه تو

     

    بخاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی

    بخاطر شبنمی بر برگ

    هنگامی که تو خفته ای

    بخاطر یک لبخند

    هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی

     

    بخاطر یک سرود،

    بخاطر یک قصه در سردترینِ شبها،

    تاریکترینِ شبها .

    بخاطر عروسکهای تو ،

    نه بخاطر انسانهای بزرگ .

     

    بخاطر سنگفرشی که مرا به تو می‌رساند

    نه بخاطر شاهراه‌های دوردست

    بخاطر ناودان، هنگامی که می‌بارد

    بخاطر کندوها و زنبورهای کوچک

    بخاطر جارِ بلند ابر در آسمانِ بزرگ آرام

     

    بخاطر تو

    بخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند

     

    به یاد آر

    عموهایت را می گویم،

    از مرتضی سخن می‌گویم

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 9:27 توسط علی |



  1. می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم
    خیال گونه 
    در نسیمی کوتاه 
    که به تردید می گذرد 
    خواب اقاقیاها را بمیرم
     
    می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم
    در باغچه های تابستان، 
    خیس و گرم 
    به نخستین ساعات عصر 
    نفس اطلسی ها را 
    پرواز گیرم

    حتی اگر
    زنبق کبود کارد
    بر سینه ام گل دهد 
    می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل، 
    و عبور سنگین اطلسی ها باشم 
    بر تالار ارسی
    به ساعت هفت عصر

     

    احمد شاملو

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 9:27 توسط علی |



  1. چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده به گوری!

    چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم

    بر پشت سمندی

    گوئی

    نوزین

    و فاصله تجربه‌ای بیهوده است.

    بوی پیراهنت اینجا و اکنون.

     

    کوه‌ها در فاصله سردند.

    دست در کوچه و بستر

    حضور مأنوس دست تو را می‌جوید

    و به راه اندیشیدن

    یأس را

    رج می‌زند.

    بی نجوای انگشتانت

    فقط.

    و جهان از هر سلامی خالی است.

     

    احمد شاملو

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 9:26 توسط علی |

مطالب قدیمی‌تر